
گاهي يک خداحافظي , آنقدر تلخ است
که شيريني صدها سلام هم
تلخي آن را از خاطرت نخواهد زدود!
نه!نرو!صبر کن
قرارمان اين نبود
بايد سکه بيندازيم
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
.....صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو!
می خواهی بروی ؟!
پس بی بهانه برو !
بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...
صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است ،
و من می دانم :
محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ،
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...

زندگی
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کن

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند
.دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود
.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند
.دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد
.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد
.دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند
.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود
.دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند
.دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند
.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني
.دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند
.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود
.دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود
.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند
.دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی
چتر حمایت او را احساس می کنی............ ......... .زمانی که خواهر توست.....
گرمای محبت او را احساس می کنی............ ...زمانی که دوست توست.....
هیجان و عشق او را احساس می کنی............ ...زمانی که عاشق توست.......
از خود گذشتگی او را احساس می کنی...........زمانی که همسر توست......
پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست....
دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد............ ......
********
********
********
********
باران که ببارد
چه عاشق باشیم
چه محتاج نان شب
باران خواهد بارید
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

عالم پاسخ داد : " زمان " عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! " اما چرا او به من کمک کرد ؟ !
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."
فوقش خدا منو مي بره جهنم ! فوقش مي شم ابليس !
انوقت تو هم به خاطر اين كه يه « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شی !
جهنم كه امدي ، من اون جا پيدات مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت !
واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كنه جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم نداره...
يك روز مي بوسمت !
يكي از همين روزهايي كه مي خندونمت ، يكي از همين خنده هاي تو رو ناتموم مي كنم!
می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شی ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم...
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه بارون مي باره ، يك روز كه چترمون دو نفره شده ، يك روز كه همه
جا حسابي خيسه ، يك روز كه گونه هات از سرما سرخه سرخه،
آروم تر از هر چی که تصورش رو كني ، آهسته ، مي بوسمت...
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد !
حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم !
دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگه « عشق من » نباشي!
آخه ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا اون قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار
حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد!
به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است...
يك روز مي بوسمت !
فوقش خدا منو مي بره جهنم !
فوقش مي شم ابليس !
اونوقت تو هم به خاطر اين كه يه « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شی !
جهنم كه امدی ، من اون جا پيدات مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت !
واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كنه جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت !
يك روز مياد كه از اون روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت !
لبهام را مي ذارم روي گونه هايت
و بعد، هر چه بادا باد :
مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شی ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم...
آخر يه روز می بوسمت...
بازم يه قصيه تكراري ولي هميشه تلخ
نمي تونست ديگه نمي تونست جلوي اشك شو بگيره تا از گوشه چشمش روي گونه هاش نيوفته
روي صندلي پارك تنها شده بود
اشكاش بدرقه ي راه كسي بود كه قرار بود ديگه يه خاطره بشه
هنوز مي تونست اونو بيبينه كه ازش دور و دورتر ميشه
اما كاري از دستش بر نمي يومد حسرت مي خورد چرا حتي اين لحظه ي آخرم بهش نگفت ...نگفت كه دوست دارم.... بدونه تو زنده بودن از مرگ سختره.....ولي حيف ديگه دير شده بود و اون خيلي دور شده بود
با لاخره اون واژه ي تلخ و تكراري تكرار شده بود
..........
برگشت يه نيم نگاه به عقب كرد
خوب نمي ديدي
چشماش خيس خيس بود و اشكاش جلوي چشماشو گرفته بود
يا شايدم نمي خواست بيبينه.....بيبينه كه اونو داره به همين سادگي از دست مي ده
از خدا مي خواست ديگه اون جا نباشه
ولي خوب اون هنوز روي صندلي نشسته بود و داشت نگاه مي كرد
مي خواست بدو طرفش ...تو آغوش بگيردش....ببوستش....و حداقل يه بار ... يه بار.... بهش بگه كه خيلي دوست دارم ....بدونه تو نمي تونم زندگي كنم
ولي ديگه دير شده بود و تلخي اون كلمه هنوز قلبشو به درد مي اورد
نا گهان به خودش اومد و سريع اشكاشو پاك كردو باز به تنها شدنش ادامه داد و رفت .... فاصله بيشتر و بيشتر مي شد
اونا هنوز تو يه چيز با هم شريك بودن ...تنهايي
....نه رسم روزگار عوض بشو نيست و تلخيه خداحافظي هر روز بيشتر و بيشتر ميشه
دوست دارم رو از هم دريغ نكنيد شايد يه روزي ..يه جا.... حسرت بخوريد كه كاش.... نزاريد كار به يه خداحافظ به تلخيه حسرت بكشه
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می كرد. نامزدش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از اینکه کمی اروم شده بود، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد.
اما می خواستم بهش بگم، می خوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زمانی هيچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود.
آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمی كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم داداشی، شب خيلی خوبی داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
اما ميخواستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می كردم كه درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشكرم و گونه منو بوسيد.
اما می خواستم بهش بگم ، می خواستم كه بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی كليسا، اون حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فكر نمی كرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينكه از كليسا بره با چشمهای اشکبار رو به من كرد و گفت " ممنون که اومدی؟ متشكرم داداشی"
ميخوامستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمی خوامستم فقط "داداشی" باشم. من عاشقش بودم .... اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم.
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميكنم که دختری كه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."
پسربه دختر گفت:دوستم داري؟!
اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشو گرفت و
اشکاشو پاک کرد و گفت: اگه دوستم نداري اشکال نداره
مهم اينه که من دوستت دارم و طاقت ديدن اشکاتو ندارم...
دخترسرشو پايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم...
من...من بدجوري عاشقت شدم....
پسر دستاي دخترو رها کرد و باقيافه اي غمگين از دختر جدا شد.
دختر فرياد زد:مگه دوستم نداري؟؟!
چرا داري ميري؟
پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيا نمي مونه!!!
توکه دوست نداري من بميرم
هان؟؟؟؟!
پسرگفت:اونقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطر من مرتکب گناه بشي!
چون ميگن عشق يه جور گناهه!!!!!
دختر:اما عشقم پاکه!!
پسر فرياد زد: عشق پاک ديگه هيچ جاي
دنيا پيدا نميشه............
و پسر برای همیشه دختر و تنها گذاشت
دختر هم با تنهایی مُرد و....................

اینم به خاطر روی ماه آقا مهیار![]()

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني

کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد]

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه[همان کسي که مي خواستم]

روز اول كه عاشق
مي شي حس ميكني همه دنيا توي دوتا دستت هست ولي آرام آرام مي فهمي كه عشق
مثل همه چيزاي ديگه هميشه واسه آدم نميمونه تصميم ميگيري عشق
را رها كني ولي دل نميذاره ميخواي عاشق تر بشي عقل نميذاره ميخواي خود كشي كني دين جلوت را مي گيره ميخواي به زندگيت ادامه بدي عشق
نميذاره خلاصه كم مياري و دست به دامان خدا و پيغمبر ميشي ولي جوابي پيدا نميكني تا اينكه يه روز مي بيني همه اون مدت خواب بودي و تصميم ميگيري زندگي را از نو شروع كني ولي حيف ... حيف كه عشق
هيچوقت دست از سر آدم بر نميداره و هر بار با شكل جديدي مياد و لي خودمونيم زندگي بي عشق
مرگ است مرگ بر اين زندگي!

یه مشت حرفهای زیبا!
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي![]()
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي![]()
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي![]()
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره![]()
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته![]()
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطر اون میزنی![]()







دلم خیلی تنگه...
با امشب ميشود سه سال ...
سه سال گذشت ...
دفترم را باز ميکنم ...
اولين صفحه و اولين جمله، حکايت از رفتنت دارد ...
به صفحات ِ ديگر مينگرم ...
تمام صفحات دفتر را،
از نبودنت،
از غم دوريت،
از چشم انتظاريم ... و از اميد ِ بازگشتت پر کرده ام ... !
تنها يک برگ سفيد باقی مانده،
برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام ... !!

دلتنگی از دل شکستگی سخت تره![]()
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو از یاد برده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنیو دیگه هیچ عشقی تو چشماش نبینی و به جای این که لبریز ازکینه و نفرت باشی حس کنی هنوزم دوسش داری .چقدر سخته دلت بخوادسرت رو بازم به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده .چقدر سخته تو خیالت سا عت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی می بینیش هیچ چیز جز سلام نداشته باشی که بگی . چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری . چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغچه ی دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک
عشق زاده دلتنگی فاصله هاست و لعنت به فاصله ها اگر معنایش جدایی است

این نوشته, نوشته ی یکی از بهترین دوستامه امید وارم هر جا که هست شاد و سر زنده باشه![]()
چقدر شيرينه وقتي چشماتو مي بنديو مي بيني كه اونيو كه دوست داري تو آغوشته
ديگه اون لحظه از خدا هيچي نمي خواي...
شايدم ميخواي...
مي خواي اون لحظه هچوقت تموم نشه...
يا شايدم مي خواي اگه قراره اون لحظه تموم شه عمر تو هم تموم شه چون نمي خواي بدونه اون حتي يه لحظه هم زنده باشي...
و چقدر تلخه وقتي چشماتو باز مي كنيو اونو تو آغوشه يكي ديگه مي بيني...
خوب حداقل وقتي اون چشماشو بازمي كنه اونيو كه دوست داره تو آغوشه يكي ديگه نمي بينه
وقتي چشما شو باز مي كنه يكي هست كه تو چشماش نگاه كنه
يكي هست كه لباشو بذاره رو لباتو ببوستت وآروم در گوشت بگه...خيلي دوست دارم....و در حالي كه داري رفتنشو دنبال مي كني اشك تو چشمات جم بشه و زير لب بگي منم دوست دارم خيلي دوست دارم
.
.
.
آه... فكر كنم ديگه بايد چشمامو باز كنم و باز اونو....
برگی از تنهایی یک تنها


چه زخمی ست زخم فراموشی و دم نزدن
چه دردیست هوای شانه های یار را داشتن اما در اغوش خود گریستن
چه وهمیست دست یار را در دست دیگری دیدن و دم نزدن
چه ظلمیست با دستان خویش تیشه زدن برریشه ی ارزو ها
چه بغضیست بغض فراموشی و حسرت
چه داغی ست بر سر قبر خویش خون گریستن
چه زجریست اعترافش زیز لب زمزمه کردن
امشب دلم باز هم بارانیست...
۸۵.۵.۱۵ .ش
If you should die
before me, ask if you
could bring a friend
.--
Stone Temple Pilotsاگر تو خواستی قبل از من بميری
بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .
If you live to be a hundred
,I want to live to be
a hundred minus one day
,so I never have to live
without you
.--
Winnie the Poohاگر می خوای صد سال زندگی کنی
من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.
True friendship is
like sound health
;the value of it is
seldom known
until it is lost
.--
Charles Caleb Coltonدوستی واقعی مثل سلامتی هست
ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.
A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out
.
يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد
که تموم دنيا از پيشت رفتن.
Don't
walk in front of me
,I may not follow
.Don't walk behind me
,I may not lead
.Walk beside me and
be my friend
.--
Albert Camusجلوی من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبی باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش.
Friends are God's way of taking care of us
.
دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.
Friendship is one mind
in two bodies
.--
Mencius
دوستی يعنی يک روح در دو بدن .
I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay
--
Dave Matthewsمن به تو تکيه می کنم و تو به من
و اونوقت همه چيزمون مرتبه.
If all my friends were
to jump off a bridge
,I wouldn't jump with them
,I'd be at the bottom to
catch them
.
اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،
من با اونا عبور نخواهم کرد،
بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.
Everyone hears
what you say
.Friends listen to
what you say
.Best friends
listen to what you don't
say
.هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.
ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما بهترين دوستان
حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.
My father always used
to say that when you die
,if you've got five real friends
,then you've had a great life
.;--
Lee Iacoccaپدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،
اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،
اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.
Hold a true friend with both your hands
.;--
Nigerian Proverb
يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.
A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words
.;--
Unknown
يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه
و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی
اونا رو واسه ات بخونه.
Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means
sending it to the person that sent it to you
.And if you receive this e-mail many times from
many different people, it only means that you have
many FRIENDS. And if you only get it but once, do not be
discouraged for you will know that you have
AT LEAST ONE GOOD FRIEND
.
اين فايل رو واسه تموم دوستاتون ارسال کنين
حتی اگر بايد اون رو واسه دوستی بفرستين که فايل رو ازش دريافت کردين.
و اگه شما اين ايميل رو به تعداد زياد و از آدمای متفاوت دريافت کردين
اين يعنی اينکه شما دوستای فراوونی دارين.
و اگه فقط يه بار واسه تون ارسال شد
دلسرد نشين ، چون شما می دونين که حداقل يه دوست خوب دارين.
چشمانش را بسته بود ...
تا خاطرات تلخِ آنروز را دوباره مرور کند ...!
میانشان تنها بغض بود و سکوت ... !
قطره های باران مانع شده بود تا دخترک درک کند که ...
این باران خداست یا باران چشمان سیاهِ پسرک !؟
دستهایشان در هم گره خورده بود ...
پسرک مجنون وار در آغوشش کشید ...
روی موهایش بوسه ای نهاد ...!
دخترک ٬ محبوبش را از پشت پرده ی اشکهایش میدید ...
گویی تمامی وجودِ پسرک میلرزید ...!!
پسرک اشکهایش را بوسید ... و نگاهشان ...
لحظه ی رفتن بود ... دخترک با ترس نگاهش کرد ...!
لبخندی روی لبهای پسرک نقش بست ...
محکم گفت : « برمیگردم ! مطمئن باش ... . »
دخترک نگاهش را از او گرفت و به سنگ ریزه های خیابان خیره شد ...!
هنوز در تردید بود ...
ماندن یا رفتن !؟
دستهایشان جدا شد ...
مرد بارانی دخترک اکنون قدم در راهی گذاشته بود که ...
دخترک حقِ همراهی او را نداشت ...!
رفت ...!
دخترک با بغض فریاد کشید : « منتظرت میمونم ! »
و صدای مبهم پسرک ...
گویی میگفت : « برمیگردم ! مطمئن باش ... .»

يكي بود يكي نبود....
يه دختر كوري بود كه تو يه شهري زندگي مي كرد.يه دوست پسر داشت كه خيلي دوسش داشت.عاشق بود بنده خدا.
دختره هميشه مي گفت من اگه اگه چشم داشتم تا آخر عمرم پيشه اون مي موندم!
خلاصه يكي پيدا شد كه چشما شو به اون بر گردونه و دختره بينا شد!ولي ديد عاشقش نابيناس وقتي اينو ديد
گفت برو من تو رو نمي خوام....
پسر رفت موقع رفتن يه لبخند تلخ به دختر زد و گفت مواظب چشمات باش...و ديگه هيچ كس اون پسرو نديد .

ديگر طاقتم اشکهايم را به دوش نمیکشد ...
در غربت تمام لحظه هايی که بودنم را بی تو تجربه کردم ...
گويی زندان بوده ام برای خودم ...!
در تاريکیِ تمام روزهايی که خورشيدش تو نبودی ...!!
ديگرندارمت ... خورشيدم سکوتت رو بشکن ... .

هر بار که دسته ای از قاصدکها از روبروی پنجره ی آرزوهايم ميگذرند
باز از تو میپرسم از آنهاو باز ...
آنها از تو بی خبرند !
هر روز دسته ای قاصدکها را جمع ميکنم ...
و در گوششان ، قصه ی هر روز ِ انتظارم را ميخوانم ...
و به دست باد مي سپارم تا هر شب با قصه ی قاصدکهای من به خواب روی ...
و هر صبح با صدای زمزمه ی من بيدار شوی ... !
ميدانی که منتظرم ، ميدانم که می آيی ...!!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........ گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازي.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دير است و سخت است.... گفتم:عشق زندگيست ولي از يه نوع ديگه
زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار ميكشند. خيلي سريع براي كساني كه ميترسند. خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگيناند. خيلي كوتاه براي كساني كه شاداند. ولي براي كساني كه عاشقاند زمان جاودانگي دارد
مراقب افکارت باش که آنها به گفتار تبديل مي شوند مراقب گفتارت باش که آنها به کردار تبديل مي شوند مراقب کردارت باش که آنها به عادت تبديل مي شوند مراقب عادتت باش که آنها به شخصيت تبديل مي شوند مراقب شخصيتت باش که آنها به سرنوشت تبديل مي شوند
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق ، سر گشته ، روی گردابم تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
| |||||||||
تو مي روي...
ومن فقط نگاهت مي كنم...
تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم...
بي تو يك عمرفرصت براي گريستن دارم
اما ...
براي تماشاي تو فقط همين يك لحظه باقي ست...
![]()

:
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختريبود که کنار دستم نشسته بود
و اون منو "داداشي" صدا مي کرد
به موهاي مواج و
زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي
به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد
ميخوام بهش بگم ،
ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي
خجالتي هستم .
..... علتش رو نميدونم
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم
تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم.
. بعد. از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد
آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ،من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم.
..... علتش رو نميدونم
--------------------------------------------------------------------------------
قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد". روز
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني
هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و
برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در
خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون
کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد
و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو
بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.
. من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت، سپس يک هفته ، يک سال ...
قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ
التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي
کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته
بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي
نمي کرد ،
و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با
همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من
. گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من
عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ،
اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،
من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.
با مرد ديگه اي ازدواج کرد
.من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه
.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو
ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من
کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
".ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم.
. من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
-------------------------------------------------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت
.به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي
اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش
رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود
:" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به
اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم
.من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که
نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام
.... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم
...... .با خودم فکر مي کردم و گريه
.
اگه همديگرو دوست داريد ،
به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب
اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می دانید برای آخرین بار است که او را می بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می کنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. "
" وقتی داشتید خداحافظی می کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن." او مکسی کرد و درحالیکه سعی می کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما می خواستیم که هرکدام زندگی ای پرازخوبی به اندازه کافی که البته می ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد:
" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند.
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی.
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.
می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یک ساعت طول می کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید.
از زندگی ات لذت ببر!
تقدیم به تو دوست عزیزم ![]()
آرزوی کافی برای تو میکنم...
تمام حرف ها توی دلم مچاله شده است به حد انفجار رسیدم حس می کنم تمام وجودم فرو ریخته است از این همه تظاهر خسته شدم اخه تا کی به زور لبخند بزنم ، به زور نفس بکشم به زور زندگی کنم ؟ آن قدر ارزو با خود به گور بردم که دیگر جایی برای جسمم باقی نمانده است .
در لحظاتي که چون باد در گريزند...
در روز هائي که پر هياهو و سراسيمه در گذرند...
عشقي پايدار قلب تو را فرا خواهد گرفت...
ولي فقط يکبار...
آنگاه که نوبت تو فرا ميرسد
به سادگي آن را فرو مگذار
چون در چشم به هم زدني
عشق ميميرد و بخت ميگريزد
ناقوس تنهائي در زواياي وجودت طنين انداز ميگردد
لحظه اي که سرنوشت در گوش تو نجوا ميکند و عشق در قلبت ميشکفد
ترديد مکن...
زيرا سرانجام ارزش آن را در خواهي يافت...
آنگاه که عشقي پايدار تنها يک بار به تو روي مي آورد...
فقط همين يک بار...
اگر چشمانم جان داشتند حتما به جانت می افتادند وتو را تکه تکه می کردند.
بس که تو اشک های مرا در اوردی
همه ی اینا رو یه روز به خودت میگی mhr کاش اون موقع فقط فرصت واسه ی جبران داشته باشی اخه میدونی چیه یهو یاد یه جمله ی قشنگ افتادم
وناگهان چه زود دیر می شود
دهانت را می بویند مـبادا گفته باشی دوستت دارم
دلــت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست
نازنــــــیــــن......
دوستت داشتم ... يادت هست ؟
گفتم :
دوستت دارم
و تو گفتي :
کوچيکي براي دوست داشتن
رفتم تا بزرگ شدم
اما
اونقدر بزرگ شدم که يادم رفت
دوستت دارم ...
هرگز نگو عاشق هستی اگر حقیقتا به ان اهمیتی نمی دهی
برو خوش باش .
من نفهميدم چرا مرا نخواستي و هيچگاه هم نخواهم فهميد ...
من معناي اشكهاي ترا نخواهم فهميد ....
من معناي عشق ترا نخواهم فهميد ...
من معناي نگاهای ملتمسانه ی ترا نخواهم فهميد ....
دلم ميخواهد بروم به كوه و دشت و دل خويش را به دست بادهاي وحشي بسپارم .
هرگز نينديشيده بودم كه ذهن خسته من تا به اين اندازه وابسته چشم خوشرنگ تست .
دلم به جنون كشيده شد ....
ان روز تمام حرف دلم را در شاخه گل رزسفیدی تقديم تو كردم ....
خوب يادم هست صداي قلبت را شنيدم !
و چشمهاي بی همتای ترا ديدم كه به چشمانم خیره شده بود....
خدايا شايد در سراب به سر مي برم ...
شايد هذيان تبداريست ...
شايد كابوس سختيست ...
بيدارم كنيد ...
فرياد ...
زنده به گورم نكنيد ....!
عشق من به چه فكر كردي ؟
عذر تو پذيرفته نيست ...
كاش دلم چشمان ترا نديده بود ...
كاش آهنگ صدايت را نشنيده بود ...
مي دانم ...
از امروز بايد تافردا روز اشك ريخت ...
امروز شروع شده است و فردا نمي دانم كي تمام مي شود ....
ذهن خشكيده من آب مي خواهد ....
تب مرا از من بگيريد ....
با كه ميشود تقسيم كرد ؟ دردهاي من ...
زخمهاي تو ...
چشمهاي من ....
چشمهاي تو ... !
نابودم کردی........
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو از یاد برده و به جاش یه زخم همیشگی رو
به قلبت هدیه داده زل بزنیو دیگه هیچ عشقی تو چشماش نبینی و به جای این که لبریز
ازکینه و نفرت باشی حس کنی هنوزم دوسش داری .چقدر سخته دلت بخوادسرت رو بازم به
دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده .چقدر سخته تو
خیالت سا عت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی می بینیش هیچ چیز جز سلام نداشته باشی که
بگی . چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی
بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری . چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغچه ی دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک
تقدیم به همه ی بچه های ایران































